مرد این میدان هستی...؟؟

۲)ما جماعت بعضي وقتها از خير كسي ميگذريم. گاهي ميگوييم درست است كه با هم دوست بوديم، رفيق بوديم، همراه بوديم، درست كه نان و نمك خورديم و حق آب و گل داريم؛ بر منكرش لعنت كه شب و روز خوشي و ناخوشي با هم گذرانديم، اياق بوديم؛ اما بي معرفت چشم سفيدي كرده، رفته و دانسته خطايي كرده كه ميدانسته، نكرده دست كم از چشم كسي پنهان كند. گزمه رند و زنگي مست؟ ديگر اسمش را نمي آوريم. نه رفاقتي بوده، نه رفاقتي هست.

تو اما، به فكر همان روز نخست مايي. همان روز كه «يا علي» گفتيم و دست داديم. همان روز گفتي: «مرد اين ميدان هستيد؟» و ما همه گفتيم بر منكرش لعنت. 


پ ن: آآآآآ...خ.... دندونم...:(
کسي به من گير نده که من دندونم درد ميکنه ها.. آآآآ...ي...
خب من نميدونم چه پروسه اي هست که حتما بايد طي بشه؟؟؟
من اگه نخوام سر پيري و معرکه گيري بشه و تو اين سن تازه دندون در نيارم پا به پاي سينا، بايد کيو ببينم؟
اصلا چه کاريه که ميگن بذار دندون عقلت در بياد تا بعد بکشيمش؟؟
اينهمه دندونپزشک ... خب بيان فکراشونو بزارن رو هم يه راهي درست کنن که در نياد کلا ديگه.
خود درگيري که نداريم! :(

دندون!

۱. درد زایمان هم بد دردیه ها... کش دار و با ته مزه ی تلخی که تا لحظه ی آخر باید بچشیش. سختی تحملش البته وقتی بیشتر میشه که بواسطه ی یه موجود دیگه،  تو مجبور به تحمل درد باشی...!
اما یه جاها، وقتی از درد چشماتو میذاری رو هم یه لحظه نفس عمیق میکشی و به آخرش فکر میکنی... شیرینی لمس یه موجود جدید از وجود خودت، میتونه تلخی لحظه های زیادی رو ، یه تنه تو خودش حل کنه!
آهای... آوازه خون... بدون که من دارم... یعنی لثه ی من داره زایمان میکنه!!!

۲.

آخرین روز هفته ی معلم هست امروز. میخوام از ۳تا از دوستام که اتفاقا! معلمم هم بودند تشکر کنم...

از مهسا که معلم مهربونی و معرفته...

از قدسیه که معلم معرفت و تدبیره...

و از کوثر که معلم فکر کردنه...

ارادتمندم... :)

 

زنده باد 21 سالگی...

دلواپس روزهاي من نباش. دارم تو پيچ و خم كوچه هاي بهاري 21 سالگي قدم ميزنم.

هيچوقت دوست نداشتم تو 18، 19، يا 20 سالگي بمونم و بزرگتر نشم. اتفاقا هميشه آرزو كردم زودتر و زودتر عدداي بالاتر و تجربه كنم.

اين بار اما... 21 سالگي زير زبونم مزه كرده انگار... دلم ميخواد تا آخر، 21 ساله باشم. رازشو نميدونم. فقط ميدونم بار اوله كه دارم تجربه ميكنم حس پرسه زدناي بهاري لابلاي صفحات كتاباي قطور "مباني طب داخلي" و خوندن و خوندن به اميد ياد گرفتن رو. حس عجيب معلق بودن بين "خوشبختي و ناخوشبختي". حس "تحمل"  براي بزرگ شدن. حس به رو نياوردن براي زيبا شدن. حس صرف استفاده از جووني؛ خوب يا بد، آسون يا دشوار، تلخ يا شيرين، تنها يا باهم. حس آماده باش هر لحظه براي "از دست دادن". حس "دلنبستگي".