تبليغاتX
Hachiko

Hachiko

You should never forget anyone you've loved; and that's why Hachi will forever be my hero

تمت

حالا ديگر
نه از حادثه خبري هست
و نه از اعجاز آن چشم هاي آشنا

.
.
.

از دلتنگي ها هم که بگذريم
تنهايي
تنها اتفاق اين روزهاي من است . . .



برچسب‌ها: تمت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 19:28  توسط Hachi  | 

تاااا...

آنقدرها هم  که می گفتند تلخ نبود لعنتی. تیرم به خطا رفت بازهم. این یکی پروتکول درمانی را هم باید پاک کنم ظاهرا!

به راهِ بعدی  که فکر می کنم، مغزم داغ می شود. درست مثل پاهام وقتی داغ شدند بعد از 2ساعت گاز دادنِ مداوم! برای؟ رسیدن به تو قطعا! از همان جلوی درِ آپارتمان که هاردت را دادم و  چیزی نگفتی؛ اِلا بعدِ بازکردن در ماشین که: برا تو اومده بودم! (خدا بیامرزد پدرِ غرور را...) از همانجا تاااا...

تا همه ی کوچه پس کوچه های رضا و ابوذر و بعثت...  تاااا...

تا پاپیون که تخته گاز رفتم شاید بدانی وقتی بیدلم، پناهگاهم را...  تاااا...

تا پارکِ بچگی هات که فکر می کردم پناه ببری به ش... و من بشود که دورادور ببینمت! و از آنجا  تاااا...

تا مزونِ سرِ کوچه! که کشیک بکشم و اقلا رسیدنت را با چشم ببلعم. (که زودتر رسیده بودی البته... کمی زودتر... فقط چند دقیقه... به شهادت لاستیک های بنز که هنوز داغ بودند وقتی دست کشیدم سرشان...) و باز  تاااا...

تا جاده های بالا. که دروغ چرا... ترسیدم از تنها راندن توی پیچ و خم هاشان؛ پس گرد کردم و برگشتم...  تاااا...

تا پارگ جنگلی که نفسم قطع شد از هول و ولایی که با یک قدم گذاشتن لابلای درختهای سردش نصیبم شد! و  تاااا...

تا آقای عرفانیان که قبل از برگشتن به زندگی، آخرین مسیرم باشد...

کجا بودیم اصلا؟؟ پاهای داغ...؟ آهان! مغزی که داغ می شود و راه بعدی را بلد نیست... که فکر کرده بود بنا به اصول هومیوپاتی، تلخ ترین قهوه ی پاپیون، تلخیِ حالش را خواهد پوشاند... که نشد... که آنقدرها هم که می گفتند، تلخ نبود لعنتی... که تیرش به خطا رفت...!

تلخیِ بختِ تیره اش کل انداخته بود با همه ی اسپرسوهای عالم.

نوبتی هم که باشد... نوبتِ...

شرابِ "تلخ" می خواهم، که مردافکن بود زورش....


برچسب‌ها: شراب تلخ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 17:4  توسط Hachi  | 

آدم، حوا...

 

کسی چه میداند... کداممان میدانست... راز اولین لحظه های مستی باهم سپردن را؟

"صدایت" را که دیدم کنجِ قلبم، کمی "ترسیدم"...کله شق تر از آن بودم که عقب بکشم... تو هم پیشروی کردی البته! بی واهمه...

"نگاهت" را که پهن کردی روی قامتم، گرم شدم زیرِ طاق بلند آسمان نگاهت... نگاهت از آن آبی ها بود.. درست رنگِ ماهِ مهربانِ تولدت... کم کم آن نگاه های آبیِ پاک از جنس چشمان قهوه ای تو را پرستیدم... از شِرک تازه ام "ترسیدم"... تو اما... مطمئن تر از اینها همچنان لبخند زدی... باچشمهایت لبخند زدی...

نوبت " دستها" که رسید اما؛ ترسی در کار نبود! اینبار "من" مطمئن بودم از گرفتنشان... دستهایت سهم من بود... این را همه ی آنها که باید، می دانند...

باقی راه را، نه من ترسیدم و نه تو شک کردی... دویدیییییییم تااا آخر... توی همان شبهای سردی که دستهایم راهِ جیبهای گرمت را بلد شدند...

حوا بودم و مدااااام سیب ممنوعه چیدم... آدم بودی و همراه گناهم شدی... گناهی که به هرچه سقوط خندید! گناهی که "عروجمان" داد از فرش به عرش...

گرفتار شدیم "آدم"... به جرمِ گناه...

"پاکم" به سلامتی گناهِ باتو.
برچسب‌ها: من نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 17:55  توسط Hachi  | 

دین؟ شیب؟؟؟ بام؟؟!!

نگاه که میکنم، ملت همه واسه خودشون یه دینی دارن؛ سفت و محکم! بسیار نفوذ ناپذیر و تخریب نشدنی...

برخلاف من و دینم. چیزی که اتفاقا خیلی هم حصارِ انعطاف پذیری داره؛ و با عقل و احساس هم به خوبی کنار میاد.

از اونجا که آدمهای دنیای واقعی با اون نقابهای چندلایه و گاردهای دفاعی و مغزهای قفل شده، قابل شناساییِ درست و حسابی نیستند، به نمونه گیری از جامعه ای که توش زندگی میکنم، با چند دوره ی متناوب وبگردی قناعت کردم... روزی چند ساعت وبلاگهای مختلفِ نماینده های قشرهای مختلف رو زیرورو کردم و به یک "نعِ"! بزرگ رسیدم! نعععع!! انگار این یک اپیدمیِ ترسناک در برابرِ منه...

اینکه اغلب آدما، جوون یا پیر، دانشجو یا غیردانشجو، زن یا مرد، متاهل ویا مجرد حتی!! به شکلِ عجیبی به دینشون چسبیدن... با هر درجه از شیطنتی که تو وبلاگشون تونستن بی نقاب به زبون بیارن...

دینِ من اما متغیره... منعطفه... به تصمیمی که حکمتِ (ترکیبِ عقل و احساس) من تو اون لحظه بگیره احترام میذاره... به من قانونِ کلی زندگی کردن رو_که زندگی اخلاقی (برپایه ی تفکر) هست_ نشون میده و بعد آزادم میذاره برای انتخابِ راه، و البته مسئولم میدونه برای جواب دادن درموردِ رفتاری که انجامش دادم...

دینِ من برای مادرِ مثلا تحصیل کرده ی 40 ساله ای که مثابه پیرزنِ 70 ساله با دنیا و مافیها و معنویات برخورد میکنه، آرامش و احترام رو همونقدر حق میدونه که برای غریبه ای که رفتار و اعمالش متضاد منه و خیلی ها از خودشون میرونندش...

من به آئینی عمل میکنم که کاملا اختصاصیِ خودم هست... رفتارهای من باید مطابقِ قانونِ نانوشته ای باشه که صرفا و  قطعا از "اخلاق" پیروی میکنه... نه هیچ اطاعت و پرستش و تعظیمِ ناآگاهانه ای که درحالِ حاضر با عقلِ اقلا خودم، جور در نمیاد....

خدای من، همون انرژیِ واحدی هست که تو اجزاءِ این هستی جریان داره و حتی اگه براش نماز نخونی و دعا نری هم زندگیتو دود نمیکنه... برای اون فقط کافیه به احدی آسیب نرسونی... از آدمها گرفته تا حیوانات و حتی طبیعت و...

خدای من همونیه که به من اجازه ی آزمون و خطا میده... به من حقِ فکر کردن درباره ی منشا هستی و خالق و دین و رسولان رو میده... به من اجازه ی شک کردن و زیرِسوال بردن و امتحان کردن میده... حتی برای من اولتیماتومی برای بازگشت به دینِ اکثریتِ ادمهای اطرافم مشخص  نکرده...

دینِ من منحصربفردترین کشفِ زندگیِ آگاهانه ی منه...

مرتبط نوشت:

 دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر  ميدهند...
اما  دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه 
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

"دینِ من برخلافِ اسلامِ شما، هرگز یک قالب نیست..."

دلیل نوشت: بحث ها و عزاداری هایی که تمامِ این مدتِ تقریبا 60روزه، با تمرینِ سعه ی صبر و تحملِ "آزادیِ جهت دارِ بیان" و ناشنیده انگاشتن و سکوت سکوت و سکوت؛ تحمل شدند، بالاخره باید در یک محضری رو میشدند دیگه... کجا "الهامی تر" از اینجا...

دموکراسی نوشت: مایلم نظرِ خواننده هام رو بشنوم... (اگه بعدِ این دوره های غیبت، خواننده ای مونده باشه البته!)

 


برچسب‌ها: فلسفه
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 22:29  توسط Hachi  | 

لانه ای کوچک؛ در قفسی بزرگ!

بالا بری پائین بیای، از اون شهرِ نفرین شده متنفرم. بالا بری پائین بیای، اگه به گذشته برگردم حاضر نیستم تجربه شو تکرار نکنم!
بالا بری پائین بیای، سختی های زندگی تو اون شهرو فراموش نمی کنم. بالا بری پائین بیای، افسوس خوردن به اون سختی ها رو انکار نمی کنم!
اگه آسمون به زمین بیاد، تلخیِ اون تنهایی های کُشنده تو خاطرم می مونه. اگه زمین بره آسمون، دیگه عمیق ترین لذت های همدلی و رفاقتِ اونجا رو، جایی نخواهم چشید!
آسمون بیاد زمین، یکه خوردن از bold شدنِ بدیهای آدما تو اون شهر، برام تکرار نخواهد شد. زمین بره آسمون، لذیذترین حسِ قلبی ترین رشته های دوستی، تکرار نشدنی خواهند بود.
از شما چه پنهون؛ گهگاه، دیدارِ اون شهرِ لعنتیِ دوست داشتنی... جایی که بهترین و موندگارترین دوستی ها رو هدیه داد بهم... جایی که نطفهء بزرگترین تغییراتِ مفید و رشدهای باورنکردنیِ من اونجا بسته شد؛ شهری که حالا بعد از 4 سال، تو شادی ها با نفرت یاد میکنم ازش، و وقت غم ها با حسرت و افسوس... شده یه آرزو واسم!
"پیشاپیش برای بهترین و زیباترین راهِ رسیدن به ارزوی مذکور، از مسئولِ مربوطه و دست اندرکارانِ محترم سپاسگزاریم!"

پ.ن: عنوان، اسمی بود که تو همون دوران، واسه اتاقمون تو اون شهرِ دانشجویی انتخاب کرده بودیم...


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 20:59  توسط Hachi  | 

چله شکن!

تابستان را دوست نداشته ام!

مرا به یادِ زنانی می اندازد که هیچوقت خوشم نیامده! از آنها که واردِ هر مجلس که میشوند، یک راست، صدرِ مجلس را حقِ مسلّم شان می دانند! که  هِی هِی دستشان را از زیرِ چادر بیرون می آورند و انگار لذت میبرند از فروکردنِ انگشترهای جواهرآلود در "جوانح"ِ ابناءِ بشر.

همین زنهای "گرمی" که همه جا هم هستند ها! به همه لبخند می زنند و من با هر لبخند، یادِ دزدهایی میفتم که سالهای بچگی ترسیم کرده بودم. که هدفشان از لبخندِ گَل و گُشادشان که چشمها را هم ریز می کند،  گول زدنِ بچه هاست! که ببرد و یک جایِ دور، یواشکی سرشان را بِبُرد!

همانها که "مگسِ دور شیرینی" دوست دارند برای خودشان! و البته "پشهء دور شیرینی" می شوند معمولا، برای جذبِ مشتری!

امسال خواستم در راستای تصمیم های جدید، پیش زمینه های ذهنی را بریزم دور و "چشم ها را باید شست... و جورِ  دیگر باید دید" بکنم!

از اول، بهار، هی به خودم گفتم: تابستانِ به این خوبی! به این پرباری، به این خوشگلی! بله!بله! امسال از اینوری نگاهش میکنم!!

بعد، تابستان که رسید، هی گفتم: به به.. چقدر که شما خوبی! چقدر که "گرمی"! به به...

و هی به زور لبها را کِش دادم تا منتهی الیهِ جایِ خالیِ دندانِ عقل...

حالا که این مصاحبتِ اجباری به آخر رسیده، حالا که سرویسِ روزگار مدام دارد بوق می زند برای خانمِ تابستان، و ایشان همش به ساعت نگاه میکنند و هی پروپای چادرِ مبارک را جمع و جور می کنند و لبخندهای عصبی تحویلِ حضارمی دهند، حالا که دیگر لحظه های برچیده شدنِ بساطِ این مهمانِ اجباری رسیده، یک نفسِ عمیق می کشم... بعد، آرام و با طماًنینه، نقاب را برمی دارم و می نشینم پشتِ رُلِ خودم!!

از حرصِ این 90 روز تحمل، زُل میزنم تو چشمهاش که گاهی هم قابلِ ترحم ند، و جوری که بفهد،  زورکی لبخند می زنم... از آنها که لب و لوچه ات چوبی شده انگار! از آنها که چشمهایت داد میزند: به سلامت. کاش زودتر..!!

چه کنم؟! حتی آوانسِ 90روزه هم نتوانست بهانه ای به دست، دلِ ما بدهد... نذرِ پائیز بوده احتمالا... که رقیبی جایش را تنگ نکند!

اسلوموشنِ این روزهایِ من؛ نفسِ عمیقِ کشداری ست که شانه هایم را بالا میبرد و دستهایم را به نشانهء بیگناهی در دوطرف می گشاید که:

"من خواستم.... دیدید که نشد!... متاسفم خانمِ تابستان... هیچ جوره دوستتان ندارم..."

 

 

+چله نشینیِ انتظارِ پائیز رو شروع کردم!

منتها چون فرصتِ 40روزه نیست، و صد البته  من همچنان به حفظِ حرمتِ پائیز تاکید دارم، چله های "دقیقه" ای میگیرم! به این صورت که هر 40 دقیقه یکبار به آرزوی پائیز، آهی می کشم و لبخندِ انتظاری میزنم و (از آنها که به زنانِ 9ماهه وحی می شود انگار!) و رویایی می سازم...

"من یک پائیزی ام".

 


برچسب‌ها: حس نوشت, پائیز
+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 0:14  توسط Hachi  | 

فوران نوشت!

آهنگ نوشت: همين که مي نويسم و به واژه ميکشم تورو؛ دوباره بار غم مي شينه روي شونه هاي من/ همين که ميشکفي مث  يه گل ميون دفترم؛ دوباره گرمي لبات دوباره گونه هاي من/ همين که ميري از دلم، قرار آخرم مي شي؛ دوباره زخم مي خورم دوباره باورم ميشي/ هميشه کم ميارمت، هميشه کم ميارمت، نمي شه که نبارمت...

 حس نوشت: سکوت. فلسفه. فکر. و ديگر هيچ! من هم روزي مي رسم... و براي هيچ کس دستي تکان نخواهم داد... و حتي لبخندي...

رنگ نوشت: آبي سربي. با رگه هاي سرد...

انتظارنوشت: تنها 18روز تا ديدنت. خيلي دلم ميخواد بدونم سرنوشتم اگه هميشه بودي چه فرقي مي کرد...!

 


برچسب‌ها: حس نوشت
+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 15:15  توسط Hachi  | 

رویا

شعرنوشت بی مقدمه:

عشق، خودش آدماشو مي شناسه؛ هيشكي همينجوري اسير نمي شه

اينهمه رگ زدن تو طول تاريخ؛ هيشكي ديگه "اميركبير" نمي شه!

                                                                                   (علیرضا بدیع)

حس نوشت:

و نگاه خمار تو، تصوير گنگ روياهاي خواب آلود من است؛

كه هربار با شيطنت سرك مي كشد به اندروني احوالم.

تشنگي بعد هر رويا، بي علت نيست...

از چشمه ي حنجره ي تو، ناكام صدايت باز آمده ام!

                                                                (17آبان 89- 16:30)


برچسب‌ها: حس نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 17:53  توسط Hachi  | 

Just 4 u! فهميدي؟

شده تا حالا بترسي از خودت؟

که هرچي به کردار اين روزات فکر کني، منفي نبيني و تَوَهُم بزني که همه ي کارات رواله؟

که بترسي از اينکه افتاده باشي تو خط توجيه؟ که توجيه هاتو به هرکي قبولش داري ميگي، تأييدت کنه و اونم هم آوازت شه؟ و اونوقت باز بترسي که "کيا اطرافم رو پر کردن؟"

که بدجور "خرق عادت" بزني؛ و از عاقبتش که نترسي هيچ، بقيه ام دعوت کني بهش؟؟!

اينه حکايت اين روزاي من.

مي ترسم گاهي از اينهمه اطمينان. اينهمه تکيه به خودم.

لذت مي برم از قوي بودن. ولي کاش پيش از اين، خيلي پيش از اين، پيچ و خم قوي بودن تو زندگي رو نشونم داده بودند...

آهنگ نوشت: خودت خواستي که من مجبور باشم، برم جايي که از تو دور باشم/ تو پاي منُ از قلبت بريدي، خودت خواستي که من اينجور باشم/ خودت خواستي که احساسم بشه سرد، خودت خواستي نميشه کاري هم کرد/ مي ديدم دارم از چشمات ميفتم، مدارا کردم و چيزي نگفتم...(احسان خواجه امیری)

حس نوشت: روزي 2-3بار احوالپرسي هم ديدي افاقه نکرد؟؟ ديدي؟؟ براحتي شد 2 بار و 1 بار و... ميترسم برسه به هيچ. ميترسم يه روز که روبه روتم، زير چشمي نگام کني و زير لبي بگي: پارسال دوست، امسال آشنا...

دلم لک زده واسه وقتايي که دُردونه ت بودم. وقتايي که هر روزُ با صدات شروع ميکردم و هر شبُ با صدام تموم ميکردي.

وقتايي که همه ي همه ي توجه ت مال من بود؛ و همه ي همه ي عشق و نيازم مال تو!

ميدونم آخر راه ايستادي تا برسم و بندازم خودمو تو بغلت... ولي کوتاه بيا! نذار همه ي راهُ، بي همپا گَز کنم...

پس منتظرم.

Just 4 u!  فهميدي؟


برچسب‌ها: شخصی
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 15:29  توسط Hachi  | 

الجنس مع الجنس یمیلوا...

۴)اما ما به تو بدهكاريم. اسم اعظم گفته ايم و حرمتش شكسته ايم. ما جماعت ميگوييم اگر با كسي «يا علي» گفتيم، ديگر تا آخرش هستيم. اما تو روي لوطي جماعت را كم كرده اي. نامردي ما به خاطر اين نيست كه ما رسم مردانگي و لوطي گري را نميدانيم. نه، ميدانيم. اما تو يك طور خاصي مردانگي داري كه هركسي بالاخره پشتش بور ميشود.

تقصير ما كه نيست. هركدام از ما غم دارد، غصه دارد، شادي  و راحتي و اميد دارد. يك روز خوش است، يك روز بهم ريخته و خراب.

****

 ۵)ما جماعت گاهي كه كم مي آوريم، ميرويم پيش دوستي، آشنايي، كسي كه شايد دل سبك كنيم. نا همديگر را بغل ميگيريم، سر به شانه ي هم ميگذاريم و حتي زار ميزنيم. شايد كه آنچه نداريم پيدا كنيم. اما وقتهايي هست كه آدم هيچكس را پيدا نمي كند كه توي بغلش آرام شود. گاهي هيچكس نيست كه بشود آدم صورتش را، چشمهايش را، خرابي اش را، اشكهايش را توي دستهاي بزرگ و گرم او پنهان كند. اوقاتي هست كه به هركس دردي بگويي، چپ چپ نگاهت ميكند. گاهي هيچكس نيست كه بشود با او حرف زد. آدم اين وقتها خيلي تنها ميشود. اينطور وقتها به حكم «الجنس مع الجنس يميلوا» دل آدم خود به خود مثل آبي كه راهش را پيدا كند، مي آيد طرف تو. نميدانم چرا، ولي... اينطور است ديگر.


برچسب‌ها: حس نوشت دیگران
+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 9:37  توسط Hachi  | 

میخوانمت به هزاران زیبایی

هزاران نام داري و من از آنهمه، "سلام" را دوست تر دارم... آنقدر كه هر لحظه افتخار مي كنم به خدايي كه نامش "سلام" است!
تورا با نامِ خودت به يادِ آدم ها مي آورم... به حرمت نامِ "سلام" ات، سلام هايم را زيبا كن. جوابهايت را هم!
دلگيرم از سلام هايي كه ناتمام مي مانند و به دستِ صاحبشان نمي رسند... دست سلام هايم را بگير. پروازشان بده به احترامِ "نامت"، تا "بامت."
هزاران نام داري و من از آنهمه، "لطيف" را دوست تر دارم.
سرگردانم به دنبال "قيدِ" اين نام! به دنبالِ "لطافت"!
زمختي را خوب مي بينم اين روزها. مي شناسم هم! نامِ "لطيف" ات را در تلاطمِ سختي هايِ "زنده گي" مي خواهم... اي تويي كه "بخشاينده ي بي دريغ است"!
هزاران نام داري و از آن ميان، "رفيق" را دوست تر دارم.
"حيران"، صفتِ لحظه ايِ حالم شده در تكاپويِ "قيدِ" اين نام! دلتنگم براي تماشاي تو در قابِ رفيق.
دلِ كوچكم باز مي گيرد وقتي سهمش را از اين نامت نمي گيرد... بهانه ي دلم پرهياهوتر شده اين روزها! گريه هايش را ببين! كودكانه نمايشِ تو را مي خواهد... نشانش بده تا دير نشده؛ تا مي بينم...
هزاران نام زيبا داري؛ و تو را مي خوانم به هزاران زيبايي...

 


برچسب‌ها: حس نوشت, خدا
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 18:28  توسط Hachi  | 

آخر دنیا

دنیا به همین چند سطر رسیده است.

همین که انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است.


برچسب‌ها: فلسفه دیگران
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 18:37  توسط Hachi  | 

فاصله...

من از اينهمه فاصله و نيم فاصله بيزارم.

اتر نقطه هايي كه آخر رابطه ها زده مي شود و از ويرگولهايي كه وسط رابطه ها پديد مي آيند.

با فاصله و بي فاصله دوستت دارم؛ فقط ... اي كاش كمي كمتر فاصله بود.
برچسب‌ها: حس نوشت دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 13:13  توسط Hachi  | 

اگرچه!

3)مرد كه «ياعلي» گفت، ديگر تمام است. ديگر اگر سرش برود حرفش نميرود. حرف كي كه نزده، مثل مرد سرش را بالا گرفته و اسم مولا را آورده. بميرد بهتر است كه اسم مولا را زمين بزند. اينها را ما مي دانيم، تو هم ميداني. اما راستش هروقت كه حساب ميكنيم، همه به تو بدهكاريم. هركس به جاي تو بود، زندگي ما را تعطيل كرده بود. هركس بود شكايت مي كرد، ميرفت دنبال مامور، رسوايي به بار مي آورد.

هركي باشد كم مي آورد. شكايت ميكند. مي رود پيش چندتا آدم بزرگتر و عاقلتر گلايه و شكوه ميكند. شايد كه قصه فيصله پيدا كند. اما ما چطور ميتوانيم وقتي هيچكس حتي مثل تو نيست، بزرگتري پيدا كنيم؟ نه، نمي شود. تو نميتواني از خودت بزرگتر و مهربانتر پيدا كني. اصلا از قديم هركس توي عدليه و نظميه و اين جور جاها حقش ضايع مي شد، مي آمد پيش تو. ميگفت بالاخره يكي هست كه حرف حساب بفهمد و جيره مواجب خور ديگري نباشد.

پ ن:

این یعنی من عاشقش هستم هنوز. گرچه سخت تر میگیره گاهی بهم.

گرچه بهانه میگیرم گاهی ازش.

گرچه دور به نظر برسم.

میدونم که هست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 19:9  توسط Hachi  | 

همین.

خوش به حال اونایی که مدام زیر بارونا و تگرگای زندگی، خیس نمیشن مث موش آبکشیده.

یا اونایی که زیر یه سقف بزرگ و امن، بارونو فقط " تماشا " میکنن.

یا اونا که وقتی بارون سیل آسا میزنه، تو یه اتاق گرم و روشن با لذت تمام، نسکافه ی داغ داغ می بلعن و فقط به آدمای آبکشیده با حیرت نگاه می کنن.

بذار راحت بگم حرف دلمو..

دلم واسه بی مسئولیتی و آرامش پناهگاه خونواده م وقتی همه چی سخت سخت میشه، تنگ شده. همین.

+ نوشته شده در  شنبه 8 خرداد1389ساعت 17:3  توسط Hachi  | 

مرد این میدان هستی...؟؟

۲)ما جماعت بعضي وقتها از خير كسي ميگذريم. گاهي ميگوييم درست است كه با هم دوست بوديم، رفيق بوديم، همراه بوديم، درست كه نان و نمك خورديم و حق آب و گل داريم؛ بر منكرش لعنت كه شب و روز خوشي و ناخوشي با هم گذرانديم، اياق بوديم؛ اما بي معرفت چشم سفيدي كرده، رفته و دانسته خطايي كرده كه ميدانسته، نكرده دست كم از چشم كسي پنهان كند. گزمه رند و زنگي مست؟ ديگر اسمش را نمي آوريم. نه رفاقتي بوده، نه رفاقتي هست.

تو اما، به فكر همان روز نخست مايي. همان روز كه «يا علي» گفتيم و دست داديم. همان روز گفتي: «مرد اين ميدان هستيد؟» و ما همه گفتيم بر منكرش لعنت. 


پ ن: آآآآآ...خ.... دندونم...:(
کسي به من گير نده که من دندونم درد ميکنه ها.. آآآآ...ي...
خب من نميدونم چه پروسه اي هست که حتما بايد طي بشه؟؟؟
من اگه نخوام سر پيري و معرکه گيري بشه و تو اين سن تازه دندون در نيارم پا به پاي سينا، بايد کيو ببينم؟
اصلا چه کاريه که ميگن بذار دندون عقلت در بياد تا بعد بکشيمش؟؟
اينهمه دندونپزشک ... خب بيان فکراشونو بزارن رو هم يه راهي درست کنن که در نياد کلا ديگه.
خود درگيري که نداريم! :(

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 20:20  توسط Hachi  | 

دندون!

۱. درد زایمان هم بد دردیه ها... کش دار و با ته مزه ی تلخی که تا لحظه ی آخر باید بچشیش. سختی تحملش البته وقتی بیشتر میشه که بواسطه ی یه موجود دیگه،  تو مجبور به تحمل درد باشی...!
اما یه جاها، وقتی از درد چشماتو میذاری رو هم یه لحظه نفس عمیق میکشی و به آخرش فکر میکنی... شیرینی لمس یه موجود جدید از وجود خودت، میتونه تلخی لحظه های زیادی رو ، یه تنه تو خودش حل کنه!
آهای... آوازه خون... بدون که من دارم... یعنی لثه ی من داره زایمان میکنه!!!

۲.

آخرین روز هفته ی معلم هست امروز. میخوام از ۳تا از دوستام که اتفاقا! معلمم هم بودند تشکر کنم...

از مهسا که معلم مهربونی و معرفته...

از قدسیه که معلم معرفت و تدبیره...

و از کوثر که معلم فکر کردنه...

ارادتمندم... :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 15:43  توسط Hachi  | 

زنده باد 21 سالگی...

دلواپس روزهاي من نباش. دارم تو پيچ و خم كوچه هاي بهاري 21 سالگي قدم ميزنم.

هيچوقت دوست نداشتم تو 18، 19، يا 20 سالگي بمونم و بزرگتر نشم. اتفاقا هميشه آرزو كردم زودتر و زودتر عدداي بالاتر و تجربه كنم.

اين بار اما... 21 سالگي زير زبونم مزه كرده انگار... دلم ميخواد تا آخر، 21 ساله باشم. رازشو نميدونم. فقط ميدونم بار اوله كه دارم تجربه ميكنم حس پرسه زدناي بهاري لابلاي صفحات كتاباي قطور "مباني طب داخلي" و خوندن و خوندن به اميد ياد گرفتن رو. حس عجيب معلق بودن بين "خوشبختي و ناخوشبختي". حس "تحمل"  براي بزرگ شدن. حس به رو نياوردن براي زيبا شدن. حس صرف استفاده از جووني؛ خوب يا بد، آسون يا دشوار، تلخ يا شيرين، تنها يا باهم. حس آماده باش هر لحظه براي "از دست دادن". حس "دلنبستگي".

+ نوشته شده در  جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 17:7  توسط Hachi  | 

فعلا...

همیشه با پیش زمینه ی ذهنی مهمون صفحه های وبتون بودم. اینبار بدون مقدمه میام. بدون قصد قبلی.

با حس نه چندان جالبی که شاید کم کم داره وادارم میکنه دیگه اینجا ننویسم...

تا حالا تصورم این بوده که میتونم به خواننده هام حس واقعیم رو وقتی از روزانه هام میگم برسونم.

فکر میکردم برای همه همونقدر شوخی بودن و اغراق دار بودن نوشته هام واضحه که برای خودم.

گمون میکردم فقط باعث میشه کمی لبخند رو لبشون بشینه با خوندن یا به خاطر آوردنش تو شرایط مشابه.

و هیچوقت احتمال باز شدن یه راه آماری! خصوصی که به آدمای معمولی دوروبرم  نمیدادم رو حساب نکرده بودم. فکر نمیکردم یه روز تو میل باکسم ببینم هم دانشگاهیم توضیحات شیرین کاریهامو همراه عکسم برام میل کنه...

تا وقتی این حس همراهمه نمیتونم مث قبل با خیال راحت و آسودگی از "خود خود" "الهام" بنویسم. و نوشتن به غیر  از این سبک اون چیزی نیست که میخوام.

ظاهرا بهتره ساکت تر باشم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 18:22  توسط Hachi  | 

در واقع... :دی

1)در واقع سلام عرض میکنم به در واقع همه ی در واقع دوستان. در واقع خواستم که بیام چون در وااقع ازم خواسته شده که باشم. گرچه در واقع اتفاق خاصی نیفتاده که در واقع بخوام توضیح بدمش!

در واقع اگه یه کم حالتون در واقع داره بهم میخوره فقط یه لحظه در واقع خودتونو بذارید جای در واقع ما که در واقع مجبور بودیم استاد در واقع روماتو رو به مدت در واقع 2 ساعت با همین تکرر "درواقع" ها در واقع تحمل کنیم. در واقع  چیزی نزدیک 250 بار "در واقع" گفتن سر یه مبحث درواقع درسی، چیزی نبود که بشه ساده در واقع گذشت ازش. و در واقع من حق دارم که تحت در واقع تاثیر قرار گرفته باشم در واقع.

2) ممنون از راهنماییهاتون برای پست قبل. تورو خدا ازین به بعد هر مد جدید که میاد یه ندا به مام بدید که اینجوری بیخبر نمونده باشیم از دنیا!

3) با اجازه ی متین بانو اسم این پارت رو میذارم حس نوشت. (متین بانو! قول میدم بگردم و  یه اسم دیگه پیدا کنم. به جان خودم آدم  تقلیدکاری نیستم. فقط انقد که خوشم اومد از حس این اسم، الان فقط همین میاد تو ذهنم. برای بعدیها تغییرش میدم. قول قول قول)

حس نوشت: نگاه آروم و پاک تو از من.. همه ی عشق و محبت خواهری من از تو.. صدا زدم اسم من از تو... نگاه  مات  به آفریده ای که عشق منو بیدار میکنه  از من... هرروز پیشرفت و بزرگ شدن از تو... هرروز شعف داشتن برای بیدار شدن با بوسه های مهربونت از من. "الهام من" گفتن از تو...

تلخی و سختی همه ی بازیهای امتحانی روزگار از من... انتظار کشیدن و دیدن قد کشیدن و بالنده شدنت از من... آرزوی شادتر شدن و عالیتر شدن و بینظیرتر شدنت از من...

پیشنهاد: Your Eyes On Me. خواننده: Celine Dion (البته که هیچ ربطی به حس نوشت نداره)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 17:27  توسط Hachi  |